اسب روزگار بر سر اولین کوچه ی بهار ایستاد
یک سال جدید
یک تقویم جدید
از عید دیدنی متنفرم
حرفایه الکی
سوالایه نا مربوط
خنده های مصنوعی
پز هزار تا چیزه داشته و نداشته
و تو بهترین حالت صحبت از وضع اقتصادی جهان و ...
امروز تویه یکی از مجالس دوست داشتنیه عید دیدنی(مدیون هستید اگه فکر کنید با قصد این حرف رو زدم :D) یه فردی می گفت خیام شاعر نبوده و همه ی شعرایی که میگن خیام گفته حقیقت نداره بعد هم یه سری .... دیگه
و من که تویه فامیل و آشنایان دور به کم حرفی معروفم (که اصلا هم حقیقت نداره فقط به دلایلی ترجیحم اینه که کمتر حرف بزنم) تمام مدت مشغول لبخند زدن و سر تکون دادن بودم(که بعله شما عجب حرفی زدین) و داشتم فکر می کردم که آیا مجبوریم حرف بزنیم وقتی چیزی برای گفتن نداریم
از عادتایه بدی که دارم اینه اگه سوژه داشته باشم ساعت ها می تونم غر بزنم
ولی خب آخرش که چی
یک سال گذشت
و این اسب روزگار از آخرین پیچ زمستان گذشت و به اولین کوچه بهار رسید
و من هنوز....
==========================
پ.ن:
1-سالی که نکوست از بهارش پیداست
2-تعطیلات بسته دیگه می خوام برم دانشگاه
3-عاشق عطر برگ کوبایی ام(بوی زندگی میده)
4-....
5-اصلا هم اسم نوشته ام با قصد و منظور نیست
پس منو خرچنگ تو رو هم به فرزند خوندگی میپذیریم
من فرزند خونده نمیشم
بعدها می فهمم فرزند خونده ی شما هستم بعدش دچار افسردگی میشم میرم معتاد میشم آخرشم خودکشی می کنم
من رو به عنوان فامیل دور پذیرا باشید
دیشب خوابتو دیدم
انقد خنده دار بود!شبیه سینا پسر عموم بودی
سینا 18 سالشه
من در یک خوابه خنده دار


حالا اونجا چیکار میکردم
خواب جونی هامو دیدی پس
الان که 21 هستم
منو آوا از دهتا غریبه غریبه تریم...
چه عجیب
خیام عشق منهههههههههههههه
اگه من اونجا بوووووووووووووووووودم....
بزرگه مجلس بود نمیشد بهش حرف زد
متنت رو دوست دارم
مرسی شیشه
ولی بیشتر غرغز بود تا متن
باورت میشه هیچ جا نرفتم حتی خونه آوا خواهرم؟
منم اصلا حالو حوصله ندارم...
اه چرا آخه - خونه ی خواهریو حتما برو

نه دیگه مامان اینا منو به زور میبرن مهمونی